Wish You Were Here
بعد از حرفهای نوشتهی قبلی باید اضافه کنم: کاش اینجا بودی.
بعد از حرفهای نوشتهی قبلی باید اضافه کنم: کاش اینجا بودی.
هیچوقت مرگ را باور نکردم. احتمالا واکنش دفاعی مغزم باشد. شما یک دوست را در نظر بگیرید یا یکی از اعضای خانواده، امروز با شما حرف میزند، با هم غذا میخورید، میخندید، او کانال تلویزیون را عوض میکند در حالی که شما میخواستید آن برنامه را نگاه کنید، از دست هم دلخور میشوید، برای هم هدیه میخرید، بعضی روزها به یادش هستید ولی او نمیداند، بعضی روزها میگویید دوستت دارم، نگرانش میشوید، نگرانتان میشود و شما نمیدانید و فردا او دیگر نیست. مرده است. مرده است. مرده است. نه باور نمیکنم، هرگز.
احتمالا واکنش دفاعی مغزم باشد. به بهشت و جهنم هم تا حدی اعتقاد دارم ولی آن هم به ما زندهها ربطی پیدا نمیکند. یعنی نمیتوانم با خودم بگویم خب آن دوست، آن عزیز الان توی بهشت است و حالش خوب است و دیگر نباید نگرانش باشم. نمیتوانم مرگ را بفهمم و تا همین الان چندین آدم نزدیک را از دست دادهام. بعضی روزها دوباره یادم میافتاد که دیگر دست «اسدی» را هرگز نخواهم فشرد، دیگر خانهی «نازنین» وجود ندارد، چون نازنین مرده است، «اکبر آقا» توی حیاط خانه قلیان نمیکشد، اتاق خانهی پدر «آزاده»، همیشه خالی خواهد بود، دیگر کسی آنجا روی تخت دراز نکشیده است. بعد دوباره یادم میرود. یاد همان خاطرههای همیشگی میافتم و نوری گوشهی دلم روشن میشود. خیلی کمرنگ. نور ضعیف. ولی خاموش نمیشود. همان خاطرههایی که هنوز بلد نیستم بنویسمشان. مرگ یعنی جای خالی یک آدم که باید یاد بگیریم یک جوری پرش کنیم. پر که نه، مثل قطرهای ته یک لیوان. در این حد پر. جایی توی ذهن من همهی آنها زندهاند. احتمال میدهم برای کسی مهم نباشد که آنها جایی توی ذهن من همیشه زندهاند. گریه هم نمیکنم، زیاد گریه نمیکنم چون مرگ را باور نمیکنم.
فردا همونقدر که غیرقابل پیشبینیه، قابل پیشبینیه. فردا میرم سر کار و برمیگردم و استراحت میکنم و احتمالا یه کم بازی کامپیوتری میکنم و غذا میخورم و بعد میخوابم. این که دنیا رو فقط از چشم خودمون ببینیم خستهکنندهس ولی مگه راه دیگهای هم داریم؟ اگر سعی کنیم که متفاوت باشیم مسخره به نظر میرسیم. اگر واقعا متفاوت باشیم، باز هم دنیا رو فقط از چشم خودمون میبینیم.
نوشتن مثل بقیه چیزها داره منو ترک میکنه. چرا این قسمت از جهان باید همیشه اینقدر غمگینکننده باشه؟
نباید سوال بپرسم. همه بلدن سوال بپرسن، مگه این که خیلی احمق باشن. امروز میخوام برنج بپزم و پلوهای من همیشه شفته میشه، به خاطر این که یه نوع دقت خاص میطلبه که توی وجودم نیست. اگر دقت خاصِ نوشتن رو نداشته باشم باید بذارمش کنار. بذارمش توی انباری و بعد از یه سال یا دو سال با ناراحتی و رضایت بندازمش بیرون. از توی وجودم باید بکنمش و بندازمش توی انباری و تا چند وقت فکر کنم که خب، اون توی انباریه و هر لحظه میتونم بیرونش بکشم. ولی دیگه هیچوقت بیرون نمیآد. بیشتر چیزهایی که میرن توی انباری دیگه هیچوقت بیرون نمیآن.
انباری خیلی چیز بیخودیه ولی همه یکی دارن. من عاشق گوشیم و ماشین قهوهسازمم. میتونم عاشق اشیا بشم و این خیلی عجیبه. فهمیدنش عجیبه. توی انباری هم یه عالمه چیز هست که قبلا عاشقشون بودم لابد. هندزفریای که سیمش خراب شده، دستگاه قهوهساز قبلی که قطعهش خراب شده بود و گیر نمیاومد، توپ کمباد والیبال. جمع کردن وسائل رو دوست دارم. اگر خونهی بزرگی داشتم هیچ چیز رو دور نمینداختم.
دستهام همیشه زخمیه. حتی نفهمیدم کی این زخمها به وجود اومد. مثل کبودیهای روی پاهام که هیچوقت یادم نمیآد به کجا خوردم و چی شده. تا یک کبودی از بین میره یکی بالاتر از قبلی یا روی اون یکی پام پیدا میشه. این هم هست که بعضی وقتها دستهام جوهری میشه. جوهری و زخمی.
شاید اینها نشونهی زنده بودنم باشه. حتما وقتی خوابم دستهام رو اینقدر میخارونم که به این وضع میافتن. این که توی خواب بتونم به خودم صدمه بزنم خیلی ناراحتکنندهس. ولی فکر کنم وقتی هم بیدار هستیم، همه تا حدودی همین کار را میکنیم. بدون این که بشود تشخیص داد همین کار را میکنیم. به خودمان صدمه میزنیم.
ما میخوابیم، غذا میخوریم، به هم عشق میورزیم و به خودمان صدمه میزنیم.
از پلهها پایین رفت و پا روی شنهای ساحل گذاشت. آفتاب دقیقا وسط آسمان بود. هر قدمی که زمین میگذاشت شنهای ریز به کفشش میچسبیدند و موقع جدا شدن پا از روی زمین مقداری شن دوباره روی زمین میریخت. دریا آرام بود، طوری آرام بود گویا هیچوقت طوفانی را تجربه نکرده است. فکر کرد ساحل به تنهایی مفهومی ندارد، اگر دریا وجود نداشته باشد ساحلی هم نیست. چقدر بیمعنی و غمانگیز. هفتتیر را از توی جیبش بیرون آورد و چند گلوله توی خشاب قرار داد. خشاب را جا زد و هفتتیر را به سمت موجهای کوچک و آرام نشانه رفت. شلیک کرد، گلوله با آتش کوچکی همراهش، از توی لوله بیرون آمد و سطح آب را خراش داد و داخل آب گم شد. دوباره. سهباره. هفت تیر را به جیب کاپشنش برگرداند. آفتاب همچنان وسط آسمان بود و دریا طوری آرام بود که ظاهرا قرار نبود هیچوقت طوفانی را تجربه کند. همین مساله اعصابش را به هم میریخت ولی کاری از دستش برنمیآمد.
قبلاً فکر میکردم سن که بالا بره، درکم از جهان و بقیهی چیزها بهتر میشه و کمکم به قطعیتی چیزی میرسم. ولی هر چی سن میره بالاتر همهچیز بیشتر توی لایهای از مه فرو میره، چشمهای آدم واضح نمیبینه، گوشهامون درست نمیشنوه، خاطراتی رو به یاد میآریم که مطمئن نیستیم دقیقاً همونطوری که توی ذهن ما هستند اتفاق افتاده باشند. همه فیلسوفهای بزرگ و دانشمندهای خیلی دانشمند دچار لغزش میشن و فرضیههاشون رد میشه. میرسی به جایی که دوست داری همهچیز رو توی ذهنت ساده کنی، خوب و بد، اشتباه و درست، سفید و سیاه و شاید کمی خاکستری، ولی میدونی که درست نیست، یک جای کار میلنگه و بدجور هم میلنگه. کوچکترین مسالهای که بخوای وقت بذاری و بهش فکر کنی خاکستری پررنگیه که یه کم زرد چرک هم قاطیش داره. همون پررنگ و زرد باعث میشه که بفهمی هیچی نمیدونی و این خیلی عذابآوره.
همین که با زبان دوم شخص مینویسم یعنی گیجم، منگم. کمرنگم.
کودکی خیلی از ما شبیه کودکیای که باید باشه نبود، بقیهش هم نبود ولی به نظرم کودکی خیلی مهمه. شاید اگر کودکیمون رنگی بود الان انقدر با رنگها مشکل نداشتیم.
خیلی دوست دارم برای رفتن محسن چیزی بنویسم، شعری، داستانی یا چیزکی شبیه اینها. ولی کلمهها یاری نمیکنند. یا دورهی من گذشته یا دورهی کلمهها.
من چند تا دوست صمیمی بیشتر نداشتم. الان که فکر میکنم شاید دو تا. یکی حسین بود که دوران راهنمایی فقط یه سال با هم بودیم، بعد نفهمیدم کدوم مدرسه رفت و چی شد که دیگه ندیدمش. اون وقتها هیچکس موبایل نداشت. یکی هم محسن. وقتی با محسن رفیق شدیم، رفیق فابش نبودم. نمیدونم، محسن خیلی دوست و آشنا داشت. من هم که همیشه درگیرم، همیشه توی رفاقت کم میذارم، شاید. الان هم بعد از بیست سال هنوز نمیدونم من دوست صمیمیش بودم یا نه، ولی اون دوست صمیمی من بود. مهربونترین آدمی بود که میشناختم. برای من خود خانواده بود.
اصلا دوست صمیمی یعنی چی؟ یعنی کسی که وقتی میره جای خالیش رو حس میکنی. پس این پسر صمیمیترین دوست من بود. مطمئنم.
اطمینان دارم که شعار زندگی من خدمت کن و بمیر نیست. زندگی کن و بمیر را ترجیح میدهم. ولی اگر چنین گروهی وجود داشته باشد و قدرت ادارهی جامعه دستشان نباشد، آنها را بسیار دوست خواهم داشت.
والار مورگولیس.
کاری مشترک با حامد احمدی
فردا روز خوبی نبود
اسپایدرمن از بلندترین طبقهی ساختمان افتاد
آفتاب متلاشی
روی بالهای خفاش شب
که بتمن نبود
بستههای کسالت ِ باسمهای
در چندین رنگ
برای همهی سلیقهها
خانهدار و بچهدار
ساعتهای احمق زنگهای احمقتر
برای در
برای گوشی
برای دیوار
جلد سیگارها همه برای سلامتی مضر
سرطان
دود ِ مانده در گلو
گلوی من و ماشین
ایستاده پشت خط
که عابری نیست
عابر از یک به دو از دو به یک
هر صبح
هر بعدازظهر
شب حاضر شام حاضر
املت بدون تخم مرغ
علاف روی گاز
میسوزند در انتظار
گوجهها بوی فردا میگیرند
کیسههای آشغال کیفور
پر از اتفاق نیفتاده
پیش به سوی کنسرت
کنسرت له شدن زیر ریتم چرخدنده
بازیافت دیروز
امروز و فردا
روی پیشخوان
توی مغازه
توی تنور
توی گنجه
بخور
بپوش
برو
همین کنار پارک کن
دوازده گربهی سرگردان توی کوچه
که حتی شبیه کوچه هم نیست
چلاق، یکچشم
من به گربهها فخر نفروختم
توپ پلاستیکی ِ سوراخ ِ گوشهی حیاط
پاس بده پاس بده
پاس بده
همهی گلها را تو زدی
تور دروازهها پاره
سوییچ کن کات بزن
از پلانت بیرون بپر
صحنه را مچاله کن توی سطل آشغال
بیا توی صفحهی سفید
همین کنار پارک کن
زیر تابلوی عبور گربههای گربههای بیدم
گربههای لهشده وسط اتوبان
تو میدانی حقیقت توی جیبهای من باد کرده
خلط توی گلو
من آدم هفتسنگام آدم توپ پلاستیکیام
فرمان را بچرخان
فرمان را پاره کن
من، گذشتهی خودم، رگهای روی پیشانی
همین کنار فرمان را بچرخان
ته دره پیاده میشوم
سر کوچه هیچ جای امنی نیست
قافی یا غین؟
کسی نبود
سایهی سیاه روی زمین
با کفشهای کتانی و بند کفش
کوله و عینک
راه میرفت
جاده میرفت
من دنبال جاده تاب خوردم و بالا آوردم
صاد یا سین؟
مژههای تو بالای کوه
حالا همه چیز را خوب نگاه کن
زوم، صد و ده هزار برابر
تمام آن خانههای کوچک
و خورشید که با ما قهر کرده
و مژههای سیاه بلند سایه
که وقتی خودت نیستی دنبالم میکند
سطل بزرگ انتهای خیابان آشغال بالا آورده
ترک دیوار ناله کند
بریز برایم نوشابه
پیراهن مخمل سوراخ سوراخ
شکسته چراغ کادیلاک
لاک پریدهرنگ ناخن
بریز نوشابه توی لیوان رنگی
بخند، بخند با تمام دندانهایت
بجوشد سر سگ توی این دیگ
کباب بخوریم
گوشت تن گوسفند
چرا بترسیم از گرگ؟
بخند، بریز نوشدارو
شاید نمرده باشد هنوز سهرابحس خوب
شیک، خارجی
بدود توی صورتمان
سرخ بشویم
گر بگیریم
از شکممان بیرون
دل و روده پخش زمین
سرفه توی پراید
بوق بزنیم، بوق
جوشکاریِ روشن و خاموش
شمارههای ناشناس
به من با همان شمارههای قبلی زنگ بزنید
در را رنگ نزنید
من میانسال، موها سفید
سر گیج برود
چای داغ
شعلههای آبی بخاری گازی
تهریش، خیلی تهریش
خارخار
عزیزم
کفگیر ته دیگ
سیبزمینی
سیبِ زمینی
ما مرد جنگ نیستیم
چوب خودش بخورد توی سر پیرمرد
تلفن بزنگد
فحش را بکشد به همه
عکس بگیر
لبخند بزنم پت و پهن
باد بیفتد توی بادبانها
بدهند شکم
بشوند پاره
بزنید پارو
بزنید پارو
لیلی را بیاورید توی قایق
تور بیندازیم
جزیرهها را بگیریم
پاهای عکس تو
توی آب
رژ بزنم
خط چشم
خیلی خیلی خط چشم
ابروها را بردارم
سیگارم را با سیگار روشن
با پاهای عکس تو بنشینم
بزنید پارو
بادبانها پاره
لیلی توی آب
بکشم خط چشم
بکشم خط چشم
یه بار اون قدیمها رفتم عروسی کسی که شده بود دوستدختر سابقم. دعوتم نکرده بود. یه دوست مشترک خبرش رو بهم داد. عروسی یه جای کلیساطوری برگزار میشد. بیشتر مهمونها نشسته بودهن روی صندلیها، ردیف، پشت سر هم. چند نفر هم جلوی عروس داماد وایستاده بودهن. رفتم جلو، میخواستم ببینم داماد چه شکلییه. وایستادم کنارشون. داماد گفت از دوستان خواهش میکنم بنشینند. مالی نبود. گفتم از دوستان خواهش میکنم بنشینند روی صندلیهاشون. چند نفر رفتند و نشستند. داماد گفت تو هم جزو همونهایی. گفتم نه، من گاردم. گفت چی؟ گفتم گارد. دوباره گفت چی؟ خنگ هم بود. گفتم من بادیگاردم، اینجا وایستادم که کسی به شما شلیک نکنه. بعد آروم در گوش عروس گفتم مبارک باشه تای، خوشبخت بشی. پسره واقعن تعطیل بود. یه عصر جمعه بود که فرداش هم تعطیل بود. گفت میشه تو کشیش بشی؟ گفتم نه، من گاردم.
و این که ما وقتی میپیچیم توی خط سمت راستی یا چپی، حق رانندهی ماشینی را که توی اون خط هست زایل میکنیم. وقتی دروغ میگیم، به قول آ، حق یه آدم را از دانستن سلب میکنیم. من هم نمیخوام زیاد بزرگش کنم. آدم کشتن نیست. حقخوریهای بدتر و بزرگتر هم هست. اونقدری هست که اصلن کار به اینجاها نرسه. ولی خب حرفی هم که اول گفتم درسته. این هم یه مدل حقخوری هست. هست. هست.
همین دیشب بود یا پریشب، داشتم برای آ میگفتم. از برانژه میگفتم. که این آدم را دو بار در زندگیم ملاقات کردم. هر دو بار به اندازهی پنج دقیقه یا کمتر. شش سال قبل. اما هنوز که هنوز است میدانم میتوانم با او رفاقت کنم. از همان کامنتها و چتها چیزهایی ماندهاند و تهنشین شدهاند.
ما رفاقت را از دبستان شروع کردیم. دبیرستان را فقط به امید رفقا تحمل کردیم. و بعد دانشگاه هم ادامه همان خط بود برایمان. گلکوچک توی خیابان همجنس اینهاست. منظورم این است که اگر ما توی یک چیز تجربه داشته باشیم، آن رفاقت است. حالا نمیشود بیایی و بگویی تو انتخابت اشتباه است. در سر ما نمیرود. باور ما نمیشود. باید ضربهاش را بخوریم. که یاد ندارم خورده باشم. باید زخمش را بچشیم. اینجوری خیلی نامردی است عزیزم. آسوده کردن خودمان است. آسه آمدن و آسه رفتن توی مرام ما نبود از اول.
از دیکته همیشه بدم میآمده. این که یک چیزی بنویسی و یک نفر بیاید زیر غلطهات خط بکشد. هر کس دیگر هم دیکتهات را نگاه کند، همان اشتباهها ازش بیرون میزند. نقاشی. نقاشی با مرام ما سازگارتر است. هزار نفر هم بگویند که نقاشی ما زیبا نیست، ممکن است یک نفر چیزی توی آن پیدا کند که حتی منظور خودمان هم نبوده باشد، اما آنقدر چسب بشود به آدم که همان کوره راه را بگیریم و ادامه بدهیم.
و اما ترک سه ماشروم.
نگفتم برایتان. اتفاقن توی همین حشمتیه بود. قبل از چراغ قرمز. از پمپ بنزین برمیگشتم. داشتم میراندم و ترک 3 ماشروم مینواخت. دیروقت بود. سرد بود هوا. یکدفعه جلوی ماشین سگ بزرگ سیاهی ظاهر شد. دندانهای سگ از حرص باز بود و آب دهانش آویزان. صدای نفسنفس زدنش را میشنیدم. میخواست بپرد روی ماشین. روی شیشهی جلو. فرمان را کج کردم و لاستیکها جیغ کشیدند و از کنارش رد شدم. از توی آینه که نگاه کردم هیچچیز پشت سرم نبود. برگشتم و از پنجره عقب ماشین نگاه کردم. نبود. میدانستم که نیست.
و چیزهای دیگری هم هست. باشد برای بعد.
به نظرم آدم باید یک وقتی را بگذارد برای تلف کردن. یعنی ساعتهایی را توی زندگیش مشخص کند برای تلف کردن. نیم ساعت هر روز، یا اگر برنامهش خیلی پر هست، هفتهای یکی دو ساعت. توی ساعت وقت تلف کردن، هیچ کاری نباید بکنی. بنشینی یک گوشهای و آهنگی را که دوست داری گوش کنی. با موهات بازی کنی، یا با ریشت. یا زخمی را که تازه داره درست میشه دوباره بکَنی. جلوی آینه شکلک در بیاری. و زیاد هم به چیزی فکر نکنی. چون اگر قرار باشه واقعن به چیزی فکر کنی، دیگر اسمش وقت تلف کردن نیست. این وقت تلف کردن میتواند به بقیهی زندگیت معنا بدهد. به تمام ساعتهایی که کار میکنی، کتاب میخوانی، مینویسی، فکر میکنی، فیلم میبینی، با دوستهات هستی و غیره. وقتی یک زمانی برای تلف کردن هست بقیه کارها معنای درستی پیدا میکنند. ولی اگر زمانی برای تلف کردن نداشته باشی، اصلن نمیفهمی داری چه کار میکنی. برای چه دارم این کارها انجام میدهم؟ بله، درست است، برای این که برسی به ساعت وقت تلف کردن.
ولی جدی میگویم، اگر کسی هیچ وقتی برای تلف کردن نداشته باشه، به نظر من آدم بدبختی هست. خیلی بدبخت.
جیک جیک جیک...
تابستان است و جیکجیک میکنیم. تا زمستان که آمد، حداقل یاد این جیکجیکها بیفتیم.
پ.ن: نطقم کور شده است. باز بشو هم نیست. نه حالا حالاها.
باید آنقدر بزرگ باشد که درون خودش غرقم کند. نباید چیزی باشد که ما دنبالش بدویم. آنقدر بزرگ باشد که همهمان را با هم ببرد. بشورد و پاک کند و ببرد.
من یک فیل بزرگ هستم با شکم آویزان
و خرطومی پژمرده و عاجهایی بریده شده
من کرگدنم
کرگدنی اخته
اختهتر از من فقط روزنامهها هستند.
سگها
با قلادههای قرمز زیبا
که صاحبشان خریده است برایشان،
آویزان شده
آب بزاق از پوزههاشان
آمادهی دریدن،
صاحب سرش را نزدیک گوش یکیکشان میکند و چیزی میگوید
تهییجشان میکند
So where is the hope? And where is the faith? and the love *
و ما به جای چشم، دوربین فیلمبرداری کار گذاشتهایم
و لحظهها را ثبت میکنیم
برای دنیا؟
که ککش هم نمیگزد،
برای آیندگان
که هرگز ما را نخواهند فهمید.
یوتو میگوید: "خدا فرشتگانش را خواهد فرستاد"
و من نگران فرشتهها هستم.
*: If God will send his angels - U2
مرد جوان دستهاش را دور کمر زن حلقه میکند. زن جوان با چشمهای همیشه درخشانش توی صورت مرد که انگار نورپردازی شده باشد، میخندد.
همیشه میدانستم یک جای کار ایراد دارد. و تنها کاری که میکردم این بود: به روی خودم نمیآوردم. من قلب پیری دارم. قلب ِ من، قلب ِ فیلم راننده تاکسی بود. سکانس آخر راننده تاکسی را به یاد بیاورید.
زن جوان قلب جوانی داشت. هیچوقت نمیشد تمام و کمال تصرفش کرد. همیشه قسمتی از آن وجود داشت که بیرون از قلمروی هر انسانی به اینطرف و آنطرف پر میکشید.
نمیخواهم قبول کنم این چیزها اینقدر مهم هستند. در واقع هم نیستند. منظورم این است که اینقدر مهم نیست که خودم را برایش آویزان کنم. اما باید کاری میکردم. باید یک پیام را بهش میرساندم. باید درسی بهش میدادم. حیف بود این رابطه همینطور بیمعنی تمام شود. مستحق یک پایان دراماتیک بود. واقعن لیاقتش را داد. و تمام وظیفهی من توی زندگی این است که هرچیزی را به آن چزی که لیاقتش است برسانم.
مرد جوان زن را به خودش میچسباند. صورت مرد هنوز نورپردازی شده است. این نور لعنتی از کدام گوری میآید؟ دستهای زن روی کمر و پشت مرد بالا و پایین میروند. مرد جوان قلب ِ جوانی دارد. از همینجا هم که من ایستادهام هم پیداست.
انتقام؟ نامههای تهدیدآمیز؟ کتک زدن مرد جوان توی خیابان جلوی چشمهای زن جوان و خرد کردن دندانهاش؟ نه. نمیخواستم کاری کنم که مرد جوان را از حالا بیشتر دوست داشته باشد. این کار، این پایان دراماتیک احتیاج به یک موقعیت خاص داشت. و شاید هیچوقت آن موقعیت به وجود نمیآمد. میشد خودم به وجودش بیاورم. ولی طبیعی نبود. نه.
کار و زندگیم را تعطیل کردم و مدتی افتادم دنبال زوج جوان و امیدوار بودم موقعیتی که منتظرش بودم گیرم بیاید.
به سپینود و کتابش
نمیتوانم درک کنم. دو خط موازی چطور در بینهایت به هم میرسند؟ دو خط موازی، همیشه باید موازی باشند، مگر این که در بین راهشان تا بینهایت مشکلی به وجود بیاید. جریان زاویههای یک مثلث، هرچند اعصابخردکن، اما برایم حل شده است. مثلثها به آدمهای قالبگرفته میمانند. هر طور از سر و تهشان بزنی، هرطور باهاشان کنار بیایی، آخرسر به یکجا میرسی. جمعشان میشود صد و هشتاد. نه یک درجه پایین، نه یک درجه بالا. بدون انعطاف. باید دورشان بزنی. باید دورشان یک خط قرمز ضخیم بکشی و نزدیکشان نشوی. شاید خودم هم یکی از همانها باشم. شاید من یک مثلث به دردنخور باشم. یک روز معلوم میشود.
آدمهای سی چهل سال پیش مربع و مستطیل بودند. تکلیف آدم از اول باهاشان مشخص بود. لازم نبود نقاله دست بگیری و جمع زاویههاشان را اندازه بزنی تا مطمئن شوی. لازم نبود باهاشان سر و کله بزنی تا آخر سر معلوم بشود که مثل بقیه هستند.
اما این خطهای موازی لعنتی. شما چطور توی بینهایت به هم میرسید؟ نکند بینهایت، همان آرمانشهر باشد؟
آقای میم، به تنهایی دو تا خط موازی بود. هیچوقت کار خارق عادتی نمیکرد. پایبند زاویهای چیزی نبود. وقتی عصبانی میشد، هیچچیز جلودارش نبود. فحش را میکشید به طرف. دعوا میکرد. میزد و میخورد. اما نشنیدم فحش خواهر و مادر بدهد. به نظر من این چیزها برایش تابو نبودند. فقط دوست نداشت. دوست نداشت از اینجور فحشها بدهد. همان گوساله و حمال و اینجورچیزها کافی بود. احتیاجی نبود با خواهر و مادر طرف رابطهای چیزی داشته باشی. آقای میم عاشق فرهاد مهراد و صادق هدایت و کیمیایی ِ قبل از انقلاب بود. آقای میم عاشق قبل از انقلاب بود در کل. فیلمهای تگزاسی و ده فرمان و باراباس و تمام کسانی که خیلی خودشان بودند. آقای میم به تنهایی دو خط موازی بود که من هیچوقت ندیدم به هم برسند. اتصالیای چیزی نداشت. یا اگر داشت اینقدر کم بود که بشود فراموشش کرد. دو تا حرکت توی 25 سال زندگی، هیچچیز نیست. واقعن هیچچیز نیست.
شاید خطها بین راه، نزدیک بینهایت که میشوند، دراگی، چیزی مصرف میکنند.
به "زدبازی" و "کوچه"اش
پشتپا زدیم به همهچیز و رفتیم. همهی وسایلمان را فروختیم و پول را ریختیم توی حسابی که کارت داشت. سیستم صوتی ماشین را عوض کردیم. آشغالها را ریختیم توی سطل آشغال سر کوچه. و باقیش را هم توی اونیکی سطل آشغال.
رفتیم و رفتیم. من بودم و آزی. ف هم بود. ف همیشه، همهجا با ما بود. بنزین میزدیم و میرفتیم. اونقدر رفتیم تا شب شد. چراغهای ماشینها روشن شد و همهجا را روشن کرد. رسیدیم به شهر. اسم شهر چی بود؟ نمیدونم. ولی شهری بود واسه خودش. همهجا مغازهها بودند با چراغهای روشن، و مردم بودند. شلوغی بود. و همه خوشحال بودند و میرقصیدند. غم توی دل ما جمع شد. دلمون سوخت واسه بقیهی بچهها. برای دوستهامون که اونجا نبودند و توی اون شهر خاکستری بودند. حتمن الان اینقدر خوشحال نبودند. مثل اینها. کاش همه را آورده بودیم.
شهر معمایی بود. آدمهای عوضی آنجا را پیدا نمیکردند. اگر پیدا میکردند و گذرشان به آنجا میافتاد، بیشتر از چند ساعتی دوام نمیآوردند و دمشان را میگذاشتند روی کولشان. خونههای شهر خیلی بزرگ بود و ما فهمیدیم که آدمهای اون شهر توی دستههای چهل یا پنجاه نفری، با هم توی یه خونه زندگی میکنند. چند تا خانواده با هم، یا بچههای یک مدرسه یا کارمندهای یک شرکت یا پنجاه نفری که یکجورهایی به هم وصل هستند. و کسی پشتسر کسی حرف نمیزد. یعنی این کار را از روی بدجنسی نمیکردند.
توی شهر رنگی، بزرگترها میگذاشتند بچهها با هم دعوا کنند. پرندهها و گربهها هیچوقت گرسنه نمیماندند. وقتی آدرس قلعه را پرسیدیم، یک نفر راه افتاد و با ما آمد و تا در قلعه راهنماییمان کرد. توی شهر رنگی، وقتی کسی عاشق میشد، عشقش را برمیداشت و میبرد به قلعه. آنجا با هم ازدواج میکردند. و شهر کشیش نداشت. و شهر شهردار نداشت. و شهر دولت نداشت.
بعد از ده روز، حضور ف پررنگتر شد. مدام جلوی ما راه میرفت و کارهای عجیبغریب میکرد. بعد از ده روز، شهر ما را گرفته بود. انگار از اول همانجا زندگی کرده بودیم و بزرگ شده بودیم. چند بار بچگیهای خودم را دیدم که داشت توی یکی از کوچههای تنگ، با بچهها گلکوچک بازی میکرد. آزی خود 15 سالهاش را نشانم داد که داشت با بچههای مدرسهشان، عشقش را، در گوشی تقسیم میکرد. کلی ناراحت شد که خودم نشناخته بودمش. ف که توی شهر خاکستری هیچکجا نمیشد پیداش کرد، جز توی باغ سنگهای مستطیلی، مدام جلوی ما راه میرفت و پشتک و وارو میزد. بعد از ده روز، غم ِ توی دلمان خیلی بزرگ شد. فکر کردیم بیمعرفتی است اگر ما آنجا باشیم و بقیهی بچهها توی شهر خاکستری. بار و بندیلمان را بستیم و در میان آغوشهای گرم دوستهای شهر رنگیمان، قول دادیم یک روز برگردیم.
با خود دست و پنجه نرم كنم،
اژدهايي هزار سر،
عجوزهاي بزك كرده
بيرون بزند
و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.
حالا كه شنبهها و جمعهها يكي شدهاند
و همهي روزها روز عزاست،
امروز
خودكشي هم دردي از من دوا نميكند
چه كسي گفت مهدي؟
سر ِ سيصد و شصت و پنجم اژدها
لابد.
من سربازي هم رفتهام
و آدم نشدهام
درخشش مردمكهام رفتهاند،
به جهنم
و با دخترها بودهام،
گور پدر بهشت.
تمام داروها را از يك چيز ميسازند
همه ميدانند
روزي كه دنيا تمام بشود
و پرندهها و گربهها و آدمها
پرواز كنند
از پشت هم،
ترامادولها همه منفجر بشوند.
و من در شب خيلي تاريك ِ انتهاي خيابان ديدم
پسري نابالغ
كه با مرد قويهيكل درافتاده بود،
زیر لب خواندم:
با خود دست و پنجه نرم كنم،
اژدهايي هزار سر،
عجوزهاي بزك كرده
بيرون بزند
و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.
We sick and tired of-a your ism-skism game
Dyin n goin to heaven in-a jesus name, lord
We know when we understand
Almighty God is a living man
You can fool some people sometimes
But you cant fool all the people all the time
Get up Stand up, Stand up for your right
Get up Stand up, Don't give up the fight
Get up Stand up - Bob Marley
What have we got to lose
Another push
And we'll be through
U2 - The Playboy Mansion