انباری
فردا همونقدر که غیرقابل پیشبینیه، قابل پیشبینیه. فردا میرم سر کار و برمیگردم و استراحت میکنم و احتمالا یه کم بازی کامپیوتری میکنم و غذا میخورم و بعد میخوابم. این که دنیا رو فقط از چشم خودمون ببینیم خستهکنندهس ولی مگه راه دیگهای هم داریم؟ اگر سعی کنیم که متفاوت باشیم مسخره به نظر میرسیم. اگر واقعا متفاوت باشیم، باز هم دنیا رو فقط از چشم خودمون میبینیم.
نوشتن مثل بقیه چیزها داره منو ترک میکنه. چرا این قسمت از جهان باید همیشه اینقدر غمگینکننده باشه؟
نباید سوال بپرسم. همه بلدن سوال بپرسن، مگه این که خیلی احمق باشن. امروز میخوام برنج بپزم و پلوهای من همیشه شفته میشه، به خاطر این که یه نوع دقت خاص میطلبه که توی وجودم نیست. اگر دقت خاصِ نوشتن رو نداشته باشم باید بذارمش کنار. بذارمش توی انباری و بعد از یه سال یا دو سال با ناراحتی و رضایت بندازمش بیرون. از توی وجودم باید بکنمش و بندازمش توی انباری و تا چند وقت فکر کنم که خب، اون توی انباریه و هر لحظه میتونم بیرونش بکشم. ولی دیگه هیچوقت بیرون نمیآد. بیشتر چیزهایی که میرن توی انباری دیگه هیچوقت بیرون نمیآن.
انباری خیلی چیز بیخودیه ولی همه یکی دارن. من عاشق گوشیم و ماشین قهوهسازمم. میتونم عاشق اشیا بشم و این خیلی عجیبه. فهمیدنش عجیبه. توی انباری هم یه عالمه چیز هست که قبلا عاشقشون بودم لابد. هندزفریای که سیمش خراب شده، دستگاه قهوهساز قبلی که قطعهش خراب شده بود و گیر نمیاومد، توپ کمباد والیبال. جمع کردن وسائل رو دوست دارم. اگر خونهی بزرگی داشتم هیچ چیز رو دور نمینداختم.