Wish You Were Here

بعد از حرف‌های نوشته‌ی قبلی باید اضافه کنم: کاش اینجا بودی.

مرگ را باور نمی‌کنم

هیچوقت مرگ را باور نکردم. احتمالا واکنش دفاعی مغزم باشد. شما یک دوست را در نظر بگیرید یا یکی از اعضای خانواده، امروز با شما حرف می‌زند، با هم غذا می‌خورید، می‌خندید، او کانال تلویزیون را عوض می‌کند در حالی که شما می‌خواستید آن برنامه را نگاه کنید، از دست هم دلخور می‌شوید، برای هم هدیه می‌خرید، بعضی روزها به یادش هستید ولی او نمی‌داند، بعضی روزها می‌گویید دوستت دارم، نگرانش می‌شوید، نگرانتان می‌شود و شما نمی‌دانید و فردا او دیگر نیست. مرده است. مرده است. مرده است. نه باور نمی‌کنم، هرگز. 

احتمالا واکنش دفاعی مغزم باشد. به بهشت و جهنم هم تا حدی اعتقاد دارم ولی آن هم به ما زنده‌ها ربطی پیدا نمی‌کند. یعنی نمی‌توانم با خودم بگویم خب آن دوست، آن عزیز الان توی بهشت است و حالش خوب است و دیگر نباید نگرانش باشم. نمی‌توانم مرگ را بفهمم و تا همین الان چندین آدم نزدیک را از دست داده‌ام. بعضی روزها دوباره یادم می‌افتاد که دیگر دست «اسدی» را هرگز نخواهم فشرد، دیگر خانه‌ی «نازنین» وجود ندارد، چون نازنین مرده است، «اکبر آقا» توی حیاط خانه قلیان نمی‌کشد، اتاق خانه‌ی پدر «آزاده»، همیشه خالی خواهد بود، دیگر کسی آنجا روی تخت دراز نکشیده است. بعد دوباره یادم می‌رود. یاد همان خاطره‌های همیشگی می‌افتم و نوری گوشه‌ی دلم روشن می‌شود. خیلی کمرنگ. نور ضعیف. ولی خاموش نمی‌شود. همان خاطره‌هایی که هنوز بلد نیستم بنویسمشان. مرگ یعنی جای خالی یک آدم که باید یاد بگیریم یک جوری پرش کنیم. پر که نه، مثل قطره‌ای ته یک لیوان. در این حد پر. جایی توی ذهن من همه‌ی آن‌ها زنده‌اند. احتمال می‌دهم برای کسی مهم نباشد که آن‌ها جایی توی ذهن من همیشه زنده‌اند. گریه هم نمی‌کنم، زیاد گریه نمی‌کنم چون مرگ را باور نمی‌کنم.

 

انباری

فردا همون‌قدر که غیرقابل پیش‌بینیه، قابل پیش‌بینیه. فردا می‌رم سر کار و برمی‌گردم و استراحت می‌کنم و احتمالا یه کم بازی کامپیوتری می‌کنم و غذا می‌خورم و بعد می‌خوابم. این که دنیا رو فقط از چشم خودمون ببینیم خسته‌کننده‌س ولی مگه راه دیگه‌ای هم داریم؟ اگر سعی کنیم که متفاوت باشیم مسخره به نظر می‌رسیم. اگر واقعا متفاوت باشیم، باز هم دنیا رو فقط از چشم خودمون می‌بینیم.

نوشتن مثل بقیه چیزها داره منو ترک می‌کنه. چرا این قسمت از جهان باید همیشه اینقدر غمگین‌کننده باشه؟ 

نباید سوال بپرسم. همه بلدن سوال بپرسن، مگه این که خیلی احمق باشن. امروز می‌خوام برنج بپزم و پلوهای من همیشه شفته می‌شه، به خاطر این که یه نوع دقت خاص می‌طلبه که توی وجودم نیست. اگر دقت خاصِ نوشتن رو نداشته باشم باید بذارمش کنار. بذارمش توی انباری و بعد از یه سال یا دو سال با ناراحتی و رضایت بندازمش بیرون. از توی وجودم باید بکنمش و بندازمش توی انباری و تا چند وقت فکر کنم که خب، اون توی انباریه و هر لحظه می‌تونم بیرونش بکشم. ولی دیگه هیچوقت بیرون نمی‌آد. بیشتر چیزهایی که می‌رن توی انباری دیگه هیچوقت بیرون نمی‌آن.

انباری خیلی چیز بیخودیه ولی همه یکی دارن. من عاشق گوشیم و ماشین قهوه‌سازمم. می‌تونم عاشق اشیا بشم و این خیلی عجیبه. فهمیدنش عجیبه. توی انباری هم یه عالمه چیز هست که قبلا عاشقشون بودم لابد. هندزفری‌ای که سیمش خراب شده، دستگاه قهوه‌ساز قبلی که قطعه‌ش خراب شده بود و گیر نمی‌اومد، توپ کم‌باد والیبال. جمع کردن وسائل رو دوست دارم. اگر خونه‌ی بزرگی داشتم هیچ چیز رو دور نمی‌نداختم. 

کبودی

دست‌هام همیشه زخمیه. حتی نفهمیدم کی این زخم‌ها به وجود اومد. مثل کبودی‌های روی پاهام که هیچوقت یادم نمی‌آد به کجا خوردم و چی شده. تا یک کبودی از بین می‌ره یکی بالاتر از قبلی یا روی اون یکی پام پیدا می‌شه. این هم هست که بعضی وقت‌ها دست‌هام جوهری می‌شه. جوهری و زخمی. 

شاید این‌ها نشونه‌ی زنده بودنم باشه. حتما وقتی خوابم دست‌هام رو این‌قدر می‌خارونم که به این وضع می‌افتن. این که توی خواب بتونم به خودم صدمه بزنم خیلی ناراحت‌کننده‌س. ولی فکر کنم وقتی هم بیدار هستیم، همه تا حدودی همین کار را می‌کنیم. بدون این که بشود تشخیص داد همین کار را می‌کنیم. به خودمان صدمه می‌زنیم. 

ما می‌خوابیم، غذا می‌خوریم، به هم عشق می‌ورزیم و به خودمان صدمه می‌زنیم.

 

 

خراش دادن بی‌حاصل  آب

از پله‌ها پایین رفت و پا روی شن‌های ساحل گذاشت. آفتاب دقیقا وسط آسمان بود. هر قدمی که زمین می‌گذاشت شن‌های ریز به کفشش می‌چسبیدند و موقع جدا شدن پا از روی زمین مقداری شن دوباره روی زمین می‌ریخت. دریا آرام بود، طوری آرام بود گویا هیچوقت طوفانی را تجربه نکرده است. فکر کرد ساحل به تنهایی مفهومی ندارد، اگر دریا وجود نداشته باشد ساحلی هم نیست. چقدر بی‌معنی و غم‌انگیز. هفت‌تیر را از توی جیبش بیرون آورد و چند گلوله توی خشاب قرار داد. خشاب را جا زد و هفت‌تیر را به سمت موج‌های کوچک و آرام نشانه رفت. شلیک کرد، گلوله با آتش کوچکی همراهش، از توی لوله بیرون آمد و سطح آب را خراش داد و داخل آب گم شد. دوباره. سه‌باره. هفت تیر را به جیب کاپشنش برگرداند. آفتاب همچنان وسط آسمان بود و دریا طوری آرام بود که ظاهرا قرار نبود هیچوقت طوفانی را تجربه کند. همین مساله اعصابش را به هم می‌ریخت ولی کاری از دستش برنمی‌آمد.

رنگ رخساره خبر می‌دهد از جنگ درون

قبلاً فکر می‌کردم سن که بالا بره، درکم از جهان و بقیه‌ی چیزها بهتر می‌شه و کم‌کم به قطعیتی چیزی می‌رسم. ولی هر چی سن می‌ره بالاتر همه‌چیز بیشتر توی لایه‌ای از مه فرو می‌ره، چشم‌های آدم واضح نمی‌بینه، گوش‌هامون درست نمی‌شنوه، خاطراتی رو به یاد می‌آریم که مطمئن نیستیم دقیقاً همونطوری که توی ذهن ما هستند اتفاق افتاده باشند. همه فیلسوف‎های بزرگ و دانشمندهای خیلی دانشمند دچار لغزش می‌شن و فرضیه‌هاشون رد می‌شه. می‌رسی به جایی که دوست داری همه‌چیز رو توی ذهنت ساده کنی، خوب و بد، اشتباه و درست، سفید و سیاه و شاید کمی خاکستری، ولی می‌دونی که درست نیست، یک جای کار می‌لنگه و بدجور هم می‌لنگه. کوچکترین مساله‌ای که بخوای وقت بذاری و بهش فکر کنی خاکستری پررنگیه که یه کم زرد چرک هم قاطیش داره. همون پررنگ و زرد باعث می‌شه که بفهمی هیچی نمی‌دونی و این خیلی عذاب‌آوره.

همین که با زبان دوم شخص می‌نویسم یعنی گیجم، منگم. کم‌رنگم. 

کودکی خیلی از ما شبیه کودکی‌ای که باید باشه نبود، بقیه‌ش هم نبود ولی به نظرم کودکی خیلی مهمه. شاید اگر کودکی‌مون رنگی بود الان انقدر با رنگ‌ها مشکل نداشتیم.