حشمتیه - یک


همین دیشب بود یا پریشب، داشتم برای آ می‌گفتم. از برانژه می‌گفتم. که این آدم را دو بار در زندگی‌م ملاقات کردم. هر دو بار به اندازه‌ی پنج دقیقه یا کمتر. شش سال قبل. اما هنوز که هنوز است می‌دانم می‌توانم با او رفاقت کنم. از همان کامنت‌ها و چت‌ها چیزهایی مانده‌اند و ته‌نشین شده‌اند.

ما رفاقت را از دبستان شروع کردیم. دبیرستان را فقط به امید رفقا تحمل کردیم. و بعد دانشگاه هم ادامه همان خط بود برای‌مان. گل‌کوچک توی خیابان هم‌جنس این‌هاست. منظورم این است که اگر ما توی یک چیز تجربه داشته باشیم، آن رفاقت است. حالا نمی‌شود بیایی و بگویی تو انتخاب‌ت اشتباه است. در سر ما نمی‌رود. باور ما نمی‌شود. باید ضربه‌اش را بخوریم. که یاد ندارم خورده باشم. باید زخم‌ش را بچشیم. این‌جوری خیلی نامردی است عزیزم. آسوده کردن خودمان است. آسه آمدن و آسه رفتن توی مرام ما نبود از اول.


حشمتیه - دو



از دیکته همیشه بدم می‌آمده. این که یک چیزی بنویسی و یک نفر بیاید زیر غلط‌هات خط بکشد. هر کس دیگر هم دیکته‌ات را نگاه کند، همان اشتباه‌ها ازش بیرون می‌زند. نقاشی. نقاشی با مرام ما سازگارتر است. هزار نفر هم بگویند که نقاشی ما زیبا نیست، ممکن است یک نفر چیزی توی آن پیدا کند که حتی منظور خودمان هم نبوده باشد، اما آن‌قدر چسب بشود به آدم که همان کوره راه را بگیریم و ادامه بدهیم.

 

حشمتیه - سه


و اما ترک سه ماشروم.

نگفتم برای‌تان. اتفاقن توی همین حشمتیه بود. قبل از چراغ قرمز. از پمپ بنزین برمی‌گشتم. داشتم می‌راندم و ترک 3 ماشروم می‌نواخت. دیروقت بود. سرد بود هوا. یک‌دفعه جلوی ماشین سگ بزرگ سیاهی ظاهر شد. دندان‌های سگ از حرص باز بود و آب دهان‌ش آویزان. صدای نفس‌نفس زدن‌ش را می‌شنیدم. می‌خواست بپرد روی ماشین. روی شیشه‌ی جلو. فرمان را کج کردم و لاستیک‌ها جیغ کشیدند و از کنارش رد شدم. از توی آینه که نگاه کردم هیچ‌چیز پشت سرم نبود. برگشتم و از پنجره عقب ماشین نگاه کردم. نبود. می‌دانستم که نیست.

و چیزهای دیگری هم هست. باشد برای بعد.