حشمتیه - یک
همین دیشب بود یا پریشب، داشتم برای آ میگفتم. از برانژه میگفتم. که این آدم را دو بار در زندگیم ملاقات کردم. هر دو بار به اندازهی پنج دقیقه یا کمتر. شش سال قبل. اما هنوز که هنوز است میدانم میتوانم با او رفاقت کنم. از همان کامنتها و چتها چیزهایی ماندهاند و تهنشین شدهاند.
ما رفاقت را از دبستان شروع کردیم. دبیرستان را فقط به امید رفقا تحمل کردیم. و بعد دانشگاه هم ادامه همان خط بود برایمان. گلکوچک توی خیابان همجنس اینهاست. منظورم این است که اگر ما توی یک چیز تجربه داشته باشیم، آن رفاقت است. حالا نمیشود بیایی و بگویی تو انتخابت اشتباه است. در سر ما نمیرود. باور ما نمیشود. باید ضربهاش را بخوریم. که یاد ندارم خورده باشم. باید زخمش را بچشیم. اینجوری خیلی نامردی است عزیزم. آسوده کردن خودمان است. آسه آمدن و آسه رفتن توی مرام ما نبود از اول.