رنگ رخساره خبر میدهد از جنگ درون
قبلاً فکر میکردم سن که بالا بره، درکم از جهان و بقیهی چیزها بهتر میشه و کمکم به قطعیتی چیزی میرسم. ولی هر چی سن میره بالاتر همهچیز بیشتر توی لایهای از مه فرو میره، چشمهای آدم واضح نمیبینه، گوشهامون درست نمیشنوه، خاطراتی رو به یاد میآریم که مطمئن نیستیم دقیقاً همونطوری که توی ذهن ما هستند اتفاق افتاده باشند. همه فیلسوفهای بزرگ و دانشمندهای خیلی دانشمند دچار لغزش میشن و فرضیههاشون رد میشه. میرسی به جایی که دوست داری همهچیز رو توی ذهنت ساده کنی، خوب و بد، اشتباه و درست، سفید و سیاه و شاید کمی خاکستری، ولی میدونی که درست نیست، یک جای کار میلنگه و بدجور هم میلنگه. کوچکترین مسالهای که بخوای وقت بذاری و بهش فکر کنی خاکستری پررنگیه که یه کم زرد چرک هم قاطیش داره. همون پررنگ و زرد باعث میشه که بفهمی هیچی نمیدونی و این خیلی عذابآوره.
همین که با زبان دوم شخص مینویسم یعنی گیجم، منگم. کمرنگم.
کودکی خیلی از ما شبیه کودکیای که باید باشه نبود، بقیهش هم نبود ولی به نظرم کودکی خیلی مهمه. شاید اگر کودکیمون رنگی بود الان انقدر با رنگها مشکل نداشتیم.