خراش دادن بیحاصل آب
از پلهها پایین رفت و پا روی شنهای ساحل گذاشت. آفتاب دقیقا وسط آسمان بود. هر قدمی که زمین میگذاشت شنهای ریز به کفشش میچسبیدند و موقع جدا شدن پا از روی زمین مقداری شن دوباره روی زمین میریخت. دریا آرام بود، طوری آرام بود گویا هیچوقت طوفانی را تجربه نکرده است. فکر کرد ساحل به تنهایی مفهومی ندارد، اگر دریا وجود نداشته باشد ساحلی هم نیست. چقدر بیمعنی و غمانگیز. هفتتیر را از توی جیبش بیرون آورد و چند گلوله توی خشاب قرار داد. خشاب را جا زد و هفتتیر را به سمت موجهای کوچک و آرام نشانه رفت. شلیک کرد، گلوله با آتش کوچکی همراهش، از توی لوله بیرون آمد و سطح آب را خراش داد و داخل آب گم شد. دوباره. سهباره. هفت تیر را به جیب کاپشنش برگرداند. آفتاب همچنان وسط آسمان بود و دریا طوری آرام بود که ظاهرا قرار نبود هیچوقت طوفانی را تجربه کند. همین مساله اعصابش را به هم میریخت ولی کاری از دستش برنمیآمد.