عروسی تای
یه بار اون قدیمها رفتم عروسی کسی که شده بود دوستدختر سابقم. دعوتم نکرده بود. یه دوست مشترک خبرش رو بهم داد. عروسی یه جای کلیساطوری برگزار میشد. بیشتر مهمونها نشسته بودهن روی صندلیها، ردیف، پشت سر هم. چند نفر هم جلوی عروس داماد وایستاده بودهن. رفتم جلو، میخواستم ببینم داماد چه شکلییه. وایستادم کنارشون. داماد گفت از دوستان خواهش میکنم بنشینند. مالی نبود. گفتم از دوستان خواهش میکنم بنشینند روی صندلیهاشون. چند نفر رفتند و نشستند. داماد گفت تو هم جزو همونهایی. گفتم نه، من گاردم. گفت چی؟ گفتم گارد. دوباره گفت چی؟ خنگ هم بود. گفتم من بادیگاردم، اینجا وایستادم که کسی به شما شلیک نکنه. بعد آروم در گوش عروس گفتم مبارک باشه تای، خوشبخت بشی. پسره واقعن تعطیل بود. یه عصر جمعه بود که فرداش هم تعطیل بود. گفت میشه تو کشیش بشی؟ گفتم نه، من گاردم.