شب خیلی تاریک انتهای خیابان
با خود دست و پنجه نرم كنم،
اژدهايي هزار سر،
عجوزهاي بزك كرده
بيرون بزند
و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.
حالا كه شنبهها و جمعهها يكي شدهاند
و همهي روزها روز عزاست،
امروز
خودكشي هم دردي از من دوا نميكند
چه كسي گفت مهدي؟
سر ِ سيصد و شصت و پنجم اژدها
لابد.
من سربازي هم رفتهام
و آدم نشدهام
درخشش مردمكهام رفتهاند،
به جهنم
و با دخترها بودهام،
گور پدر بهشت.
تمام داروها را از يك چيز ميسازند
همه ميدانند
روزي كه دنيا تمام بشود
و پرندهها و گربهها و آدمها
پرواز كنند
از پشت هم،
ترامادولها همه منفجر بشوند.
و من در شب خيلي تاريك ِ انتهاي خيابان ديدم
پسري نابالغ
كه با مرد قويهيكل درافتاده بود،
زیر لب خواندم:
با خود دست و پنجه نرم كنم،
اژدهايي هزار سر،
عجوزهاي بزك كرده
بيرون بزند
و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:43 توسط مهدی
|