با خود دست و پنجه نرم كنم،

اژدهايي هزار سر،

عجوزه‌اي بزك كرده

بيرون بزند

و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.

 

 

حالا كه شنبه‌ها و جمعه‌ها يكي شده‌اند

و همه‌ي روزها روز عزاست،

 امروز

خودكشي هم دردي از من دوا نمي‌كند

چه كسي گفت مهدي؟

سر ِ سيصد و شصت و پنجم اژدها

لابد.

 

 

من سربازي هم رفته‌ام

و آدم نشده‌ام

درخشش مردمك‌هام رفته‌اند،

به جهنم

و با دخترها بوده‌ام،

گور پدر بهشت.

 

 

تمام داروها را از يك چيز مي‌سازند

همه مي‌دانند

روزي كه دنيا تمام بشود

و پرنده‌ها و گربه‌ها و آدم‌ها

پرواز كنند

از پشت هم،

ترامادول‌ها همه منفجر بشوند.

 

 

و من در شب خيلي تاريك ِ انتهاي خيابان ديدم

پسري نابالغ

كه با مرد قوي‌هيكل درافتاده بود،

زیر لب خواندم:

با خود دست و پنجه نرم كنم،

اژدهايي هزار سر،

عجوزه‌اي بزك كرده

بيرون بزند

و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.