خیلی دوست دارم برای رفتن محسن چیزی بنویسم، شعری، داستانی یا چیزکی شبیه این‌ها. ولی کلمه‌ها یاری نمی‌کنند. یا دوره‌‌ی من گذشته یا دوره‌ی کلمه‌ها.

من چند تا دوست صمیمی بیشتر نداشتم. الان که فکر می‌کنم شاید دو تا. یکی حسین بود که دوران راهنمایی فقط یه سال با هم بودیم، بعد نفهمیدم کدوم مدرسه رفت و چی شد که دیگه ندیدمش. اون وقت‌ها هیچکس موبایل نداشت. یکی هم محسن. وقتی با محسن رفیق شدیم، رفیق فابش نبودم. نمی‌دونم، محسن خیلی دوست و آشنا داشت. من هم که همیشه درگیرم، همیشه توی رفاقت کم می‌ذارم، شاید. الان هم بعد از بیست سال هنوز نمی‌دونم من دوست صمیمیش بودم یا نه، ولی اون دوست صمیمی من بود. مهربون‌ترین آدمی بود که می‌شناختم. برای من خود خانواده بود.

اصلا دوست صمیمی یعنی چی؟ یعنی کسی که وقتی می‌ره جای خالیش رو حس می‌کنی. پس این پسر صمیمی‌ترین دوست من بود. مطمئنم.