من - چندپاره
وقتهايي هست كه آدم نميدونه حتي چي ميخواد. مثل امروز. وحتي نميدونه چي نميخواد. فقط انگار زنده است. بيخودي زنده است. شايد اون بيرون عيد باشه يا روز عزا يا هرچي. ولي اينجا مثل يك گوشهي دور افتادهي متروك ميمونه. و هر اتفاقي كه اون بيرون بيفته، من همون آهنگها را گوش ميكنم. و همون آدمها را دوست دارم.
اون پسره كه ميخونه:
« ميشه داد زد: آهاي مردم
كلن به تخمم.
...
رفتم سر كوچه، يه پك از سيگار بگيرم
رفتم اون دنيا، تا بميرم. »
دلم ميخواد برم بيرون؟ .............................................. نميدونم.
روزهايي مثل اين تلف مي شن و مي ميرن. مثل آدمها و بقيه جونورها. چرا همه ميميرن؟ ..................نميدونم.
يا اون پسره كه ميخونه:
« ما بين يه گله گرگ بزرگ شديم
ما عين يه بچه گرگ، خب گرگ شديم
روح بچه سياه نيست وقت تولد
همون بچهام اما بچه تلف شد
من بيگناهم، خدا هم شاهده
فكر ميكني بشه كسي به خدا هم باج بده »
و با اين كارهام حوصلهي همه را سر ميبرم. حتي نزديكترين آدم را.
و تناقضهاي زيادي توي زندگي آدم وجود دارند. من يك نمونهي زندهي تناقض هستم. من، خود تناقض هستم. هيچوقت از خودنگاري خوشم نمياومد، و همهي چيزهايي كه نوشتهام يكجورهايي خودنگاري هستند.
و از هر چيزي كه فرار ميكنم، بهش نزديكتر ميشم.
« گوش كنيد:
بيل پيلگريم در بعد زمان چندپاره شده است. »
پينوشت: شعر اول – محسن نامجو و عبدي
شعر دوم – هيچكس
جمله داخل گيومه – سلاخخانه شماره 5 كورت ونهگات