روياي پنجشنبه شب
در خيابان هفتم
با كفشهاي پاشنه بلند
با لباسهاي قرمز و زرد
ميرقصيديم
و آسمان رفته رفته آبي ميشد.
كلاغها و گنجشكها جفتگيري ميكردند
و انسانها.
من
براي گربهها كالباس ميريختم
رودخانهها
همه به دريا ميريختند
و هيچكس تنها نبود.
+ نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸۷ ساعت 2:16 توسط مهدی
|