اون آدمي بود كه وقتي مي‌اومد خونه، مي‌گفت: پروين، چيزي نمي‌خواي از بيرون بگيرم برات؟ مي‌دوني، و هروقت من را مي‌ديد، مي‌خواست باهام صحبت كنه. البته كه ما هميشه با هم صحبت مي‌كرديم، ولي من خيلي دقت نمي‌كردم. آدم هيچ‌وقت خيلي دقت نمي‌كنه.

بله، اون هميشه دوست داشت كه با من صحبت كنه. نمي‌خواست حرف خاصي بزنه. فقط موقعي كه داشت باغچه رو هرس مي‌كرد يا داشت ذغال‌هاي قليون را آماده مي‌كرد، دوست داشت يه صحبت كوچولويي با هم داشته باشيم. اون آدمي بود كه دوست داشت از زندگي‌ش خيلي لذت ببره، حتي اگه اين لذت از يك سري چيزهاي كوچيك مي‌اومد.

چيزهاي واقعن كوچيك. چيزهايي كه دوست ندارم با نوشتن خراب‌شون كنم.

 

آدم هيچ‌وقت خيلي دقت نمي‌كنه، جاهايي كه بايد دقت كنه. من حالا معتقدم آدم بايد توي روابط انساني‌ش خيلي دقت كنه، به خصوص با آدم‌هايي كه ريشه‌هاشون توي خاك نيست. ريشه‌هاشون يه جوري هست كه مي‌تونن هرجايي برن.

چند وقت هست كه شروع كردم به اعتقاد پيدا كردن به اين جور چيزها. كه مي‌تواند براي بقيه خنده‌دار باشد.

شايد من باز دارم زياد من من‌م و اين‌ها مي‌كنم. ولي واقعن قصدم اين نيست. فقط خواستم ياد خودم بياورم. فقط خواستم به ياد آن آدم باشم. خواستم يك اسم ديگر براي‌ش پيدا كنم. چون حالا كه مرده بايد اسم‌ش عوض شده باشد. من خيلي خوشحال‌ام كه به مرده‌اش، توي قبر نگاه نكردم. حالا هميشه زنده توي يادم هست. اصلن يادم نمي‌آيد كه مرده باشد.