به شیخ و بقیه دوستان

 

 

خوان رومن نشسته است روي كاناپه سه نفره، خوان ايگناسيو روي كاناپه دو نفره دراز كشيده است. گيلرمو روبروي كاناپه دونفره، جلوي تلويزيون قدم مي‌زند.

خوان ايگناسيو: من مي‌گم بايد همه‌ي آينه‌ها را بشكنيم، تا اصلن نتونيم صورت ِ خودمون را ببينيم. آدم وقتي خودش را توي آينه مي‌بينه، فكر مي‌كنه حق با خودشه. فكر مي‌كنه اين چهره‌ي منه. اين كه نمي‌تونه بد باشه، مي‌تونه؟ ما فقط به چهره‌هاي توي آينه عادت كرديم.

خوان رومن: نه. بايد همه‌ي ديوارهاي شهر را از داخل و بيرون آينه زد. آينه‌هايي كه همه‌ي ديوارها را بپوشونن. ما، همه بايد بدونيم، كاري كه توي هر لحظه‌اي انجام مي‌شه، ديده مي‌شه و براي هميشه باقي مي‌مونه. و تكثير مي‌شه. توي خاطرات خود ِ آدم و ديگران. و شايد خدا و بقيه‌ي چيزهايي كه اون بالاها زندگي مي‌كنن. شايد توي خاطرات مرده‌ها.

 

گيلرمو درست جلوي تلويزيون ِ خاموش مي ايستد و مي‌گويد:

-          با آينه‌هاي خيلي موج‌دار چطورين؟ يه جوري كه صورت آدم را مثل نقاشي‌هاي بيكن بكنن. و با هر حرکت، چهره‌ات تغيير بكنه.