ديروز كه نبودي يك سگ آمد اين‌جا. پشت همين در ايستاده بود و پارس مي‌كرد. پارس‌ش يك جور ملايمي بود. دزدي چيزي نگرفته بود. فكر كردم مال يكي از همسايه‌هاست. الان مي‌آد و كلي معذرت‌خواهي‌هاي آبكي مي‌كند و مي‌بردش. بيست دقيقه‌اي كه گذشت فكرم را پس گرفتم. سگ هر از چندگاهي پارس ملايمي مي‌كرد.

 

در را باز كردم. من نژاد سگ‌ها را نمي‌شناسم. يك چيز پشمالوي كوچولو بود. و همين‌طور نگاه‌م مي‌كرد. به صورت‌ش دقيق شدم. ديگر پارس هم نمي‌كرد. فقط دوست داشت بيايد تو. و منتظر يك اشاره بود. در را كامل باز كردم و گفتم بفرماييد. داخل شد.

 

مي‌داني كه من هيچ‌جور جانوري دوست ندارم. شايد فقط ماهي‌ها. ولي هيچ‌رقمه توي خط سگ و گربه و حيوان خانگي نيستم. اما اين‌يكي خودش آمده بود. شايد از انسانيت دور بود، شايد آن‌قدر سريع اتفاق افتاد كه نفهميدم يا هرچيزي، ولي به هر حال سگ توي خانه‌ي ما بود. و نمي‌خواستم بيرون‌ش كنم. وقتي پاي كامپيوتر بودم، براي خودش مي‌چرخيد. وقتي چيزي مي‌خوردم كمي هم به او مي‌دادم. وقتي فيلم مي‌ديدم روي كاناپه مي‌نشست و فيلم نگاه مي‌كرد. بادقت‌تر از من. و اين‌جور چيزها. زياد توي نخ‌ش نبودم. نمي‌دانم چرا خيال‌م ازش راحت بود كه توي اتاق نمي‌شاشد و چيزي را نمي‌شكند.

 

اين را بگويم. دراز كشيده بودم روي تخت و كتاب مي‌خواندم كه آمد پايين تخت ايستاد و پارس كرد. به‌ش گفتم برود بازي كند. با دست‌م هم بيرون اتاق را نشان دادم. باز ايستاد و پارس كرد. اگر مي‌گذاشت اين پاراگراف را تمام كنم، خيلي خوب مي‌شد. از رو نرفتم. پاراگراف را خواندم. و هنوز پارس مي‌كرد. نشستم روي تخت و نگاهش كردم. نمي‌دانم از كجا فهميدم كه لباس مي‌خواهد. شايد هم خودش گفت. رفتم يكي از عرق‌گيرهاي‌م را آوردم و تن‌ش كردم. گذاشت و رفت.

 

سرت را درد نياورم. كار به آن‌جا رسيد كه ايستاده بود كنار پنجره. سيگار مي‌كشيد و ترانه‌ي White Trash Beautiful  را مي‌خواند. و آن‌قدر آرام به اين‌جا رسيد كه من هيچ تعجب نمي‌كردم.

 

و امروز صبح، بعد از صبحانه، گذاشت و رفت. گفت باز هم به‌م سر مي‌زند. گفت ديروز تنها بوده و مي‌دانسته كه من هم تنها هستم.