تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

به "زدبازی" و "کوچه"‌اش

 

 

پشت‌پا زدیم به همه‌چیز و رفتیم. همه‌ی وسایل‌مان را فروختیم و پول را ریختیم توی حسابی که کارت داشت. سیستم صوتی ماشین را عوض کردیم. آشغال‌ها را ریختیم توی سطل آشغال سر کوچه. و باقی‌ش را هم توی اون‌یکی سطل آشغال.

 

رفتیم و رفتیم. من بودم و آزی. ف هم بود. ف همیشه، همه‌جا با ما بود. بنزین می‌زدیم و می‌رفتیم. اون‌قدر رفتیم تا شب شد. چراغ‌های ماشین‌ها روشن شد و همه‌جا را روشن کرد. رسیدیم به شهر. اسم شهر چی بود؟ نمی‌دونم. ولی شهری بود واسه خودش. همه‌جا مغازه‌ها بودند با چراغ‌های روشن، و مردم بودند. شلوغی بود. و همه خوشحال بودند و می‌رقصیدند. غم توی دل ما جمع شد. دل‌مون سوخت واسه بقیه‌ی بچه‌ها. برای دوست‌هامون که اون‌جا نبودند و توی اون شهر خاکستری بودند. حتمن الان این‌قدر خوشحال نبودند. مثل این‌ها. کاش همه را آورده بودیم.

 

شهر معمایی بود. آدم‌های عوضی آن‌جا را پیدا نمی‌کردند. اگر پیدا می‌کردند و گذرشان به آنجا می‌افتاد، بیشتر از چند ساعتی دوام نمی‌آوردند و دم‌شان را می‌گذاشتند روی کول‌شان. خونه‌های شهر خیلی بزرگ بود و ما فهمیدیم که آدم‌های اون شهر توی دسته‌های چهل یا پنجاه نفری، با هم توی یه خونه زندگی می‌کنند. چند تا خانواده با هم، یا بچه‌های یک مدرسه یا کارمندهای یک شرکت یا پنجاه نفری که یک‌جورهایی به هم وصل هستند. و کسی پشت‌سر کسی حرف نمی‌زد. یعنی این کار را از روی بدجنسی نمی‌کردند.

 

توی شهر رنگی، بزرگترها می‌گذاشتند بچه‌ها با هم دعوا کنند. پرنده‌ها و گربه‌ها هیچ‌وقت گرسنه نمی‌ماندند. وقتی آدرس قلعه را پرسیدیم، یک نفر راه افتاد و با ما آمد و تا در قلعه راهنمایی‌مان کرد. توی شهر رنگی، وقتی کسی عاشق می‌شد، عشق‌ش را برمی‌داشت و می‌برد به قلعه. آن‌جا با هم ازدواج می‌کردند. و شهر کشیش نداشت. و شهر شهردار نداشت. و شهر دولت نداشت.

 

بعد از ده روز، حضور ف پررنگ‌تر شد. مدام جلوی ما راه می‌رفت و کارهای عجیب‌غریب می‌کرد. بعد از ده روز، شهر ما را گرفته بود. انگار از اول همان‌جا زندگی کرده بودیم و بزرگ شده بودیم. چند بار بچگی‌های خودم را دیدم که داشت توی یکی از کوچه‌های تنگ، با بچه‌ها گل‌کوچک بازی می‌کرد. آزی خود 15 ساله‌اش را نشان‌م داد که داشت با بچه‌های مدرسه‌شان، عشق‌ش را، در گوشی تقسیم می‌کرد. کلی ناراحت شد که خودم نشناخته بودم‌ش. ف که توی شهر خاکستری هیچ‌کجا نمی‌شد پیداش کرد، جز توی باغ سنگ‌های مستطیلی، مدام جلوی ما راه می‌رفت و پشتک و وارو می‌زد. بعد از ده روز، غم  ِ توی دل‌مان خیلی بزرگ شد. فکر کردیم بی‌معرفتی است اگر ما آن‌جا باشیم و بقیه‌ی بچه‌ها توی شهر خاکستری. بار و بندیل‌مان را بستیم و در میان آغوش‌های گرم دوست‌های شهر رنگی‌مان، قول دادیم یک روز برگردیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:55  توسط مهدی  | 

 

 

با خود دست و پنجه نرم كنم،

اژدهايي هزار سر،

عجوزه‌اي بزك كرده

بيرون بزند

و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.

 

 

حالا كه شنبه‌ها و جمعه‌ها يكي شده‌اند

و همه‌ي روزها روز عزاست،

 امروز

خودكشي هم دردي از من دوا نمي‌كند

چه كسي گفت مهدي؟

سر ِ سيصد و شصت و پنجم اژدها

لابد.

 

 

من سربازي هم رفته‌ام

و آدم نشده‌ام

درخشش مردمك‌هام رفته‌اند،

به جهنم

و با دخترها بوده‌ام،

گور پدر بهشت.

 

 

تمام داروها را از يك چيز مي‌سازند

همه مي‌دانند

روزي كه دنيا تمام بشود

و پرنده‌ها و گربه‌ها و آدم‌ها

پرواز كنند

از پشت هم،

ترامادول‌ها همه منفجر بشوند.

 

 

و من در شب خيلي تاريك ِ انتهاي خيابان ديدم

پسري نابالغ

كه با مرد قوي‌هيكل درافتاده بود،

زیر لب خواندم:

با خود دست و پنجه نرم كنم،

اژدهايي هزار سر،

عجوزه‌اي بزك كرده

بيرون بزند

و بخواهد روح معتادم را قورت بدهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:43  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?