دور و بر خوان ايگناسيو هيچوقت خالي نبود، ولي بعضي روزها آدم خيلي تنهايي ميشد.
شهر داشت چندتكه ميشد. وقتي آخر شبها، بعد از مهماني، از داخل شهر برميگشت به سمت حومه، آدمهاي خيلي زيادي توي راه بودند، هميشه. خوان ايگناسيو از چندتكه شدن شهر ميترسيد. ميگفت آدمها را تنهاتر ميكند.
مهماني. هنوز آهنگ «با من تا آخر عشق برقص» را ميگذاشتند و سيگار ميكشيدند و از سياست و اقتصاد حرف ميزدند. خوان ايگناسيو كمحرفترين آدم بود. و اين خيلي بد بود. كمكم همه شك كردند. پچپچهها ميگفتند خوان به حكومت وابسته است. آخر سابقهاش هم خراب بود. چند ماهي در يك اداره دولتي كار كرده بود. و چيز بدي از آنجا تعريف نميكرد.
خوان ايگناسيو شبها توي تاريكي خانهي واقع در حومهي شهرش، بيدار ميماند و خاطرات دوستانش را مرور ميكرد. دوستان اداره دولتي و دوستان توي مهماني و بقيه دوستان.
خوان ايگناسيو نميتوانست هيچكس را مرتد بداند. نميتوانست آهنگ شش و هشت گوش نكند، فيلم هاليوودي نبيند. بعضي روزها نميتوانست دروغ نگويد. و اين يعني تنهايي. دروغ نگفتن و تنهايي رفته بودند يك طرف. با هم تيم تشكيل داده بودند. بيشرفها.
تنها كسي كه فكر ميكرد خوان ايگناسيو روشنفكر است خودش بود. هرچند روشنفكري هم واژه دستمالي شدهاي بود. از مد افتاده بود اصلن.
خوان ايگناسيو انتظار زيادي نداشت. نميخواست كسي دركش كند. يعني اول ميخواست، ولي بعدها از سرش افتاد. فهميد هيچكس حوصلهي اين كارها را ندارد. شايد چون شهر چندتكه شده بود. نه فقط به خاطر حومهنشينها. نه فقط به خاطر حومهنشيني. اصلن نه به خاطر چيزهايي شبيه به اين.
شهر به اندازهي آدمهايش يا چيزي نزديك به اين داشت تكهتكه ميشد.