تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

 

دور و بر خوان ايگناسيو هيچ‌وقت خالي نبود، ولي بعضي روزها آدم خيلي تنهايي مي‌شد.

شهر داشت چندتكه مي‌شد. وقتي آخر شب‌ها، بعد از مهماني، از داخل شهر برمي‌گشت به سمت حومه، آدم‌هاي خيلي زيادي توي راه بودند، هميشه. خوان ايگناسيو از چندتكه شدن شهر مي‌ترسيد. مي‌گفت آدم‌ها را تنهاتر مي‌كند.

مهماني. هنوز آهنگ «با من تا آخر عشق برقص» را مي‌گذاشتند و سيگار مي‌كشيدند و از سياست و اقتصاد حرف مي‌زدند. خوان ايگناسيو كم‌حرف‌ترين آدم بود. و اين خيلي بد بود. كم‌كم همه شك كردند. پچ‌پچه‌ها مي‌گفتند خوان به حكومت وابسته است. آخر سابقه‌اش هم خراب بود. چند ماهي در يك اداره دولتي كار كرده بود. و چيز بدي از آن‌جا تعريف نمي‌كرد.

خوان ايگناسيو شب‌ها توي تاريكي خانه‌ي واقع در حومه‌ي شهرش، بيدار مي‌ماند و خاطرات دوستان‌ش را مرور مي‌كرد. دوستان اداره دولتي و دوستان توي مهماني و بقيه دوستان‌.

خوان ايگناسيو نمي‌توانست هيچ‌كس را مرتد بداند. نمي‌توانست آهنگ شش و هشت گوش نكند، فيلم هاليوودي نبيند. بعضي روزها نمي‌توانست دروغ نگويد. و اين يعني تنهايي. دروغ نگفتن و تنهايي رفته بودند يك طرف. با هم تيم تشكيل داده بودند. بي‌شرف‌ها.

تنها كسي كه فكر مي‌كرد خوان ايگناسيو روشنفكر است خودش بود. هرچند روشنفكري هم واژه دست‌مالي شده‌اي بود. از مد افتاده بود اصلن.

خوان ايگناسيو انتظار زيادي نداشت. نمي‌خواست كسي درك‌ش كند. يعني اول مي‌خواست، ولي بعدها از سرش افتاد. فهميد هيچ‌كس حوصله‌ي اين كارها را ندارد. شايد چون شهر چندتكه شده بود. نه فقط به خاطر حومه‌نشين‌ها. نه فقط به خاطر حومه‌نشيني. اصلن نه به خاطر چيزهايي شبيه به اين.

شهر به اندازه‌ي آدم‌هاي‌ش يا چيزي نزديك به اين داشت تكه‌تكه مي‌شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 14:16  توسط مهدی  | 

 

اين هفته، يك‌شنبه در ايران يك عيد مذهبي هست. اون تعطيل رسمي هست.

حالا شنبه مي‌شه پنج‌شنبه و يك‌شنبه مي‌شه جمعه. بعد دوشنبه مي‌شه شنبه. بله. اين‌جوري روزها جابه‌جا مي‌شن. ولي قسمت بعدش جدن جالبه. چون سه‌شنبه يك كم، تا حدودي سه شنبه است. ولي چهارشنبه كاملن چهارشنبه است. چهارشنبه دقيقن چهارشنبه است.

چه اتفاقي اين وسط مي‌افته؟ بين دوشنبه‌اي كه مدام فكر مي‌كنيم شنبه است تا چهارشنبه‌اي كه چهارشنبه است. عادت مي‌كنيم؟

شايد بگين شما مي‌دونين كه اون روز دوشنبه است. ولي رسمن دارين خالي مي‌بندين. يا ده بار توي طول اون روز مي‌گين شنبه، يا قبل از اين كه بگين چند-شنبه است فكر مي‌كنين، يا اين كه هي توي ذهن‌تون تمرين مي‌كنين: امروز دوشنبه است، امروز دوشنبه است.

پس اون روز يك «شنبه-دوشنبه» است. يعني در نهايت اگر به غريزه‌تون اعتماد كنين شنبه است. بعد يك‌شنبه-سه‌شنبه. كه بيشتر سه‌شنبه است. ولي يك سه‌شنبه كامل نيست. بعد چهارشنبه. ببينيد. موقع نوشتن هم خيلي راحت مي‌آد. چهارشنبه. مي‌دونين چي مي‌گم. يك چهارشنبه‌ي قاطع.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 14:1  توسط مهدی  | 

 

 

ديروز كه نبودي يك سگ آمد اين‌جا. پشت همين در ايستاده بود و پارس مي‌كرد. پارس‌ش يك جور ملايمي بود. دزدي چيزي نگرفته بود. فكر كردم مال يكي از همسايه‌هاست. الان مي‌آد و كلي معذرت‌خواهي‌هاي آبكي مي‌كند و مي‌بردش. بيست دقيقه‌اي كه گذشت فكرم را پس گرفتم. سگ هر از چندگاهي پارس ملايمي مي‌كرد.

 

در را باز كردم. من نژاد سگ‌ها را نمي‌شناسم. يك چيز پشمالوي كوچولو بود. و همين‌طور نگاه‌م مي‌كرد. به صورت‌ش دقيق شدم. ديگر پارس هم نمي‌كرد. فقط دوست داشت بيايد تو. و منتظر يك اشاره بود. در را كامل باز كردم و گفتم بفرماييد. داخل شد.

 

مي‌داني كه من هيچ‌جور جانوري دوست ندارم. شايد فقط ماهي‌ها. ولي هيچ‌رقمه توي خط سگ و گربه و حيوان خانگي نيستم. اما اين‌يكي خودش آمده بود. شايد از انسانيت دور بود، شايد آن‌قدر سريع اتفاق افتاد كه نفهميدم يا هرچيزي، ولي به هر حال سگ توي خانه‌ي ما بود. و نمي‌خواستم بيرون‌ش كنم. وقتي پاي كامپيوتر بودم، براي خودش مي‌چرخيد. وقتي چيزي مي‌خوردم كمي هم به او مي‌دادم. وقتي فيلم مي‌ديدم روي كاناپه مي‌نشست و فيلم نگاه مي‌كرد. بادقت‌تر از من. و اين‌جور چيزها. زياد توي نخ‌ش نبودم. نمي‌دانم چرا خيال‌م ازش راحت بود كه توي اتاق نمي‌شاشد و چيزي را نمي‌شكند.

 

اين را بگويم. دراز كشيده بودم روي تخت و كتاب مي‌خواندم كه آمد پايين تخت ايستاد و پارس كرد. به‌ش گفتم برود بازي كند. با دست‌م هم بيرون اتاق را نشان دادم. باز ايستاد و پارس كرد. اگر مي‌گذاشت اين پاراگراف را تمام كنم، خيلي خوب مي‌شد. از رو نرفتم. پاراگراف را خواندم. و هنوز پارس مي‌كرد. نشستم روي تخت و نگاهش كردم. نمي‌دانم از كجا فهميدم كه لباس مي‌خواهد. شايد هم خودش گفت. رفتم يكي از عرق‌گيرهاي‌م را آوردم و تن‌ش كردم. گذاشت و رفت.

 

سرت را درد نياورم. كار به آن‌جا رسيد كه ايستاده بود كنار پنجره. سيگار مي‌كشيد و ترانه‌ي White Trash Beautiful  را مي‌خواند. و آن‌قدر آرام به اين‌جا رسيد كه من هيچ تعجب نمي‌كردم.

 

و امروز صبح، بعد از صبحانه، گذاشت و رفت. گفت باز هم به‌م سر مي‌زند. گفت ديروز تنها بوده و مي‌دانسته كه من هم تنها هستم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 17:40  توسط مهدی  | 

 

 

وقت‌هايي هست كه آدم نمي‌دونه حتي چي مي‌خواد. مثل امروز. وحتي نمي‌دونه چي نمي‌خواد. فقط انگار زنده است. بي‌خودي زنده است. شايد اون بيرون عيد باشه يا روز عزا يا هرچي. ولي اين‌جا مثل يك گوشه‌ي دور افتاده‌ي متروك مي‌مونه. و هر اتفاقي كه اون بيرون بيفته، من همون آهنگ‌ها را گوش مي‌كنم. و همون آدم‌ها را دوست دارم.

 

اون پسره كه مي‌خونه:

« مي‌شه داد زد: آهاي مردم

كلن به تخم‌م.

...

رفتم سر كوچه، يه پك از سيگار بگيرم

رفتم اون دنيا، تا بميرم. »

 

دل‌م مي‌خواد برم بيرون؟ .............................................. نمي‌دونم.

روزهايي مثل اين تلف مي شن و مي ميرن. مثل آدم‌ها و بقيه جونورها. چرا همه مي‌ميرن؟ ..................نمي‌دونم.

 

يا اون پسره كه مي‌خونه:

« ما بين يه گله گرگ بزرگ شديم

ما عين يه بچه گرگ، خب گرگ شديم

روح بچه سياه نيست وقت تولد

همون بچه‌ام اما بچه تلف شد

من بي‌گناهم، خدا هم شاهده

فكر مي‌كني بشه كسي به خدا هم باج بده »

 

و با اين كارهام حوصله‌ي همه را سر مي‌برم. حتي نزديك‌ترين آدم را.

 

 

و تناقض‌هاي زيادي توي زندگي آدم وجود دارند. من يك نمونه‌ي زنده‌ي تناقض هستم. من، خود تناقض هستم. هيچوقت از خودنگاري خوش‌م نمي‌اومد، و همه‌ي چيزهايي كه نوشته‌ام يك‌جورهايي خودنگاري هستند.

 

و از هر چيزي كه فرار مي‌كنم، به‌ش نزديك‌تر مي‌شم.

 

« گوش كنيد:

بيل پيل‌گريم در بعد زمان چندپاره شده است. »

                                                               

من در زمان حال چندپاره شده‌ام.

 

 

 

 

پي‌نوشت: شعر اول – محسن نامجو و عبدي

               شعر دوم – هيچكس

               جمله داخل گيومه – سلاخ‌خانه شماره 5 كورت ونه‌گات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 18:44  توسط مهدی  | 

 

- دوست داری کی همدیگر رو ببینیم؟

- دوست دارم شنبه باشه، گرد و خاک پنجره ها هر چی بیشتر، بهتر.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:12  توسط مهدی  | 

 

 

خانم‌ها و پیرمردهایی که پیاده‌روی می‌کنند. خانم‌ها با مانتو و شلوار گرم‌کن.

نوجوان‌ها با موهای سیخ سیخ و موتور برای تک‌چرخ زدن.

زمین بازی بچه‌ها.

و کنار پای من، روی زمین، مورچه‌ها. مورچه‌ها موجودات احمقی هستند. این‌قدر تند تند کار می‌کنند که چه بشود؟ این همه غذا را برای چه انبار می‌کنند؟ یعنی برای مورچه‌ها هم روی زمین غذا پیدا نمی‌شود؟ همان زمستان هم که باشد.

مورچه‌ها موجودات آزادی نیستند.

دو پسر جوان که روی نیمکت روبرو نشسته‌اند و سیگار می‌کشند. بعد دختری به‌شان اضافه می‌شود. یکی‌شان از موبایل چیزی نشان‌ش می‌دهد.

و زنی که نمی‌توان سن‌ش را حدس زد. از ٢٣ تا ٣٩ سال. هی پارک را دور می‌زند. پیاده‌روی می‌کند. هی دور می‌زند.

و پارک همه جا پارک است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 17:4  توسط مهدی  | 

 

 

در خيابان هفتم

با كفش‌هاي پاشنه بلند

با لباس‌هاي قرمز و زرد

مي‌رقصيديم

و آسمان رفته رفته آبي مي‌شد.

كلاغ‌ها و گنجشك‌ها جفت‌گيري مي‌كردند

و انسان‌ها.

من

براي گربه‌ها كالباس مي‌ريختم

رودخانه‌ها

همه به دريا مي‌ريختند

و هيچ‌كس تنها نبود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 2:16  توسط مهدی  | 

 

 

ما اولين كساني بوديم كه جاني را ديديم. يعني اولين انسان‌هايي بوديم كه يك كاكولوس را ديديم. كاكولوس، موجود زنده‌اي است كه روي دو پا مي‌ايستد، بدن پشمالو، كشيده و مار مانند، و چهار دست آويزان دارد. كاكولوس از دست‌هاش هيچ استفاده‌اي نمي‌كند، تمام كارهاش را با پاهاش انجام مي‌دهد. دست‌هاش فقط چهار زائده‌ي به درد نخور هستند.

نمي‌خواهم خسته‌تان كنم. كاكولوس، چنين موجودي است و صورت بسيار زيبايي دارد. صورت‌ش چيزي بين انسان و روباه است. يا اصلن اين طور هم نيست. فقط زيباست. صورت‌ش فقط زيباست و هيچ ربطي به بدن‌ش ندارد.

بله، و ما آخرين انسان‌هايي بوديم كه كاكولوس ديديم. چند روز بود كه چيزي نخورده بوديم، و توي آن جزيره هميشه گرسنه بوديم. كاكولوس را، چون صورت زيبايي داشت چند روز نگه داشتيم. ولي گرسنگي فشار بدي آورد و سرش را بريديم و ذبح‌ش كرديم و خورديم‌ش.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 19:10  توسط مهدی  | 

 

 

اون آدمي بود كه وقتي مي‌اومد خونه، مي‌گفت: پروين، چيزي نمي‌خواي از بيرون بگيرم برات؟ مي‌دوني، و هروقت من را مي‌ديد، مي‌خواست باهام صحبت كنه. البته كه ما هميشه با هم صحبت مي‌كرديم، ولي من خيلي دقت نمي‌كردم. آدم هيچ‌وقت خيلي دقت نمي‌كنه.

بله، اون هميشه دوست داشت كه با من صحبت كنه. نمي‌خواست حرف خاصي بزنه. فقط موقعي كه داشت باغچه رو هرس مي‌كرد يا داشت ذغال‌هاي قليون را آماده مي‌كرد، دوست داشت يه صحبت كوچولويي با هم داشته باشيم. اون آدمي بود كه دوست داشت از زندگي‌ش خيلي لذت ببره، حتي اگه اين لذت از يك سري چيزهاي كوچيك مي‌اومد.

چيزهاي واقعن كوچيك. چيزهايي كه دوست ندارم با نوشتن خراب‌شون كنم.

 

آدم هيچ‌وقت خيلي دقت نمي‌كنه، جاهايي كه بايد دقت كنه. من حالا معتقدم آدم بايد توي روابط انساني‌ش خيلي دقت كنه، به خصوص با آدم‌هايي كه ريشه‌هاشون توي خاك نيست. ريشه‌هاشون يه جوري هست كه مي‌تونن هرجايي برن.

چند وقت هست كه شروع كردم به اعتقاد پيدا كردن به اين جور چيزها. كه مي‌تواند براي بقيه خنده‌دار باشد.

شايد من باز دارم زياد من من‌م و اين‌ها مي‌كنم. ولي واقعن قصدم اين نيست. فقط خواستم ياد خودم بياورم. فقط خواستم به ياد آن آدم باشم. خواستم يك اسم ديگر براي‌ش پيدا كنم. چون حالا كه مرده بايد اسم‌ش عوض شده باشد. من خيلي خوشحال‌ام كه به مرده‌اش، توي قبر نگاه نكردم. حالا هميشه زنده توي يادم هست. اصلن يادم نمي‌آيد كه مرده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 21:21  توسط مهدی  | 

 

 

يه روز دو نفر از خزانه پول آورده بوده‌ن. يه نفر از طرف خزانه بوده و يه نفر براي محافظت. براي يه بانك، توي خيابون كارگر شمالي پول آورده بوده‌ن. يه بابايي هم بوده كه خيلي تر و فرز بوده. نمي‌دونم نقشه كشيده بوده يا نه، ولي يهويي پريده جلوي اون دوتا و اسپري گاز اشك‌آور را خالي كرده توي صورت‌شون.

اون دو تا افتاده‌ن روي زمين، تر و فرزه گوني پول‌ها را برداشته و پريده توي يه ماشين، يه تاكسي. اسلحه را گذاشته روي شقيقه‌ي راننده و گفته حركت كن. توي اين گير و دار سرباز محافظ بانك با يكي ديگه پريده‌ن بيرون. اون يكي ديگه به سربازه گفته بزن، بزن‌ش. سربازه گفته نه، نمي شه. يارو گفته الان راننده تاكسي را مي‌كشه، بزن‌ش. تر و فرزه توي تاكسي، ماشه رو كشيده، ولي اسلحه‌ش گير كرده. سربازه حرف اون يارو رو گوش داده. گلنگدن رو كشيده، نشسته، نشونه‌گيري كرده و زده. تيرش خورده و پهلوي يارو را جر داده و خون ريزي.

راننده تاكسي لابد پريده بيرون. همه جمع شده‌ن دور ماشين. يارو همين‌طور خون‌ريزي كرده و جون داده. سربازه، وقتي حال‌ش جا اومده، رفته جلو و در ماشين را باز كرده و چشم‌ش افتاده به پهلوي يارو كه خون مي‌اومده و دل و روده‌ش ريخته بوده بيرون.

استاد ما اين رو تعريف كرد. آخرش گفت سربازه بعدن كسخل شده. اول يه نگاه تيزي انداخت ته كلاس و وقتي ديد حواس دخترها نيست آروم گفت سربازه بعدن كسخل شده. همه‌ش مي‌نشسته، خيره مي‌شده به اين‌ور و اون‌ور. آخراي سربازي‌ش بوده كه اين جريان پيش اومده. قرار شده به‌ش سكه و جايزه و مرخصي بده‌ن. ولي هيچ‌كدوم را نداده‌ن. سربازه فرار كرده، حالا سرباز فراريه. ولي آخراي سربازي‌ش بوده كه اون جريان پيش اومده.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:37  توسط مهدی  |