مرد جوان دستهاش را دور کمر زن حلقه میکند. زن جوان با چشمهای همیشه درخشانش توی صورت مرد که انگار نورپردازی شده باشد، میخندد.
همیشه میدانستم یک جای کار ایراد دارد. و تنها کاری که میکردم این بود: به روی خودم نمیآوردم. من قلب پیری دارم. قلب ِ من، قلب ِ فیلم راننده تاکسی بود. سکانس آخر راننده تاکسی را به یاد بیاورید.
زن جوان قلب جوانی داشت. هیچوقت نمیشد تمام و کمال تصرفش کرد. همیشه قسمتی از آن وجود داشت که بیرون از قلمروی هر انسانی به اینطرف و آنطرف پر میکشید.
نمیخواهم قبول کنم این چیزها اینقدر مهم هستند. در واقع هم نیستند. منظورم این است که اینقدر مهم نیست که خودم را برایش آویزان کنم. اما باید کاری میکردم. باید یک پیام را بهش میرساندم. باید درسی بهش میدادم. حیف بود این رابطه همینطور بیمعنی تمام شود. مستحق یک پایان دراماتیک بود. واقعن لیاقتش را داد. و تمام وظیفهی من توی زندگی این است که هرچیزی را به آن چزی که لیاقتش است برسانم.
مرد جوان زن را به خودش میچسباند. صورت مرد هنوز نورپردازی شده است. این نور لعنتی از کدام گوری میآید؟ دستهای زن روی کمر و پشت مرد بالا و پایین میروند. مرد جوان قلب ِ جوانی دارد. از همینجا هم که من ایستادهام هم پیداست.
انتقام؟ نامههای تهدیدآمیز؟ کتک زدن مرد جوان توی خیابان جلوی چشمهای زن جوان و خرد کردن دندانهاش؟ نه. نمیخواستم کاری کنم که مرد جوان را از حالا بیشتر دوست داشته باشد. این کار، این پایان دراماتیک احتیاج به یک موقعیت خاص داشت. و شاید هیچوقت آن موقعیت به وجود نمیآمد. میشد خودم به وجودش بیاورم. ولی طبیعی نبود. نه.
کار و زندگیم را تعطیل کردم و مدتی افتادم دنبال زوج جوان و امیدوار بودم موقعیتی که منتظرش بودم گیرم بیاید.
