تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

 

مرد جوان دست‏هاش را دور کمر زن حلقه می‏کند. زن جوان با چشم‏های همیشه درخشان‏ش توی صورت مرد که انگار نورپردازی شده باشد، می‏خندد.

 

همیشه می‏دانستم یک جای کار ایراد دارد. و تنها کاری که می‏کردم این بود: به روی خودم نمی‏آوردم. من قلب پیری دارم. قلب ِ من، قلب ِ فیلم راننده تاکسی بود. سکانس آخر راننده تاکسی را به یاد بیاورید.

 

زن جوان قلب جوانی داشت. هیچ‏وقت نمی‏شد تمام و کمال تصرف‏ش کرد. همیشه قسمتی از آن وجود داشت که بیرون از قلمروی هر انسانی به این‏طرف و آن‏طرف پر می‏کشید.

 

نمی‏خواهم قبول کنم این چیزها این‏قدر مهم هستند.  در واقع هم نیستند. منظورم این است که این‏قدر مهم نیست که خودم را برای‏ش آویزان کنم. اما باید کاری می‏کردم. باید یک پیام را به‏ش می‏رساندم. باید درسی به‏ش می‏دادم. حیف بود این رابطه همین‏طور بی‏معنی تمام شود. مستحق یک پایان دراماتیک بود. واقعن لیاقت‏ش را داد. و تمام وظیفه‏ی من توی زندگی این است که هرچیزی را به آن چزی که لیاقت‏ش است برسانم.

 

مرد جوان زن را به خودش می‏چسباند. صورت مرد هنوز نورپردازی شده است. این نور لعنتی از کدام گوری می‏آید؟ دست‏های زن روی کمر و پشت مرد بالا و پایین می‏روند. مرد جوان قلب ِ جوانی دارد. از همین‏جا هم که من ایستاده‏ام هم پیداست.

 

انتقام؟ نامه‏های تهدیدآمیز؟ کتک زدن مرد جوان توی خیابان جلوی چشم‏های زن جوان و خرد کردن دندان‏هاش؟ نه. نمی‏خواستم کاری کنم که مرد جوان را از حالا بیشتر دوست داشته باشد. این کار، این پایان دراماتیک احتیاج به یک موقعیت خاص داشت. و شاید هیچ‏‏وقت آن موقعیت به وجود نمی‏آمد. می‏شد خودم به وجودش بیاورم. ولی طبیعی نبود. نه.

 

کار و زندگی‏م را تعطیل کردم و مدتی افتادم دنبال زوج جوان و امیدوار بودم موقعیتی که منتظرش بودم گیرم بیاید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 13:34  توسط مهدی  | 

به سپینود و کتاب‌ش

 

نمی‌توانم درک کنم. دو خط موازی چطور در بی‌نهایت به هم می‌رسند؟ دو خط موازی، همیشه باید موازی باشند، مگر این که در بین راه‌شان تا بی‌نهایت مشکلی به وجود بیاید. جریان زاویه‌های یک مثلث، هرچند اعصاب‌خردکن، اما برای‌م حل شده است. مثلث‌ها به آدم‌های قالب‌گرفته می‌مانند. هر طور از سر و ته‌شان بزنی، هرطور باهاشان کنار بیایی، آخرسر به یک‌جا می‌رسی. جمع‌شان می‌شود صد و هشتاد. نه یک درجه پایین، نه یک درجه بالا. بدون انعطاف. باید دورشان بزنی. باید دورشان یک خط قرمز ضخیم بکشی و نزدیک‌شان نشوی. شاید خودم هم یکی از همان‌ها باشم. شاید من یک مثلث به دردنخور باشم. یک روز معلوم می‌شود.

 

آدم‌های سی چهل سال پیش مربع و مستطیل بودند. تکلیف آدم از اول باهاشان مشخص بود. لازم نبود نقاله دست بگیری و جمع زاویه‌هاشان را اندازه بزنی تا مطمئن شوی. لازم نبود باهاشان سر و کله بزنی تا آخر سر معلوم بشود که مثل بقیه هستند.

 

اما این خط‌های موازی لعنتی. شما چطور توی بی‌نهایت به هم می‌رسید؟ نکند بی‌نهایت، همان آرمان‌شهر باشد؟

 

آقای میم، به تنهایی دو تا خط موازی بود. هیچ‌وقت کار خارق عادتی نمی‌کرد. پایبند زاویه‌ای چیزی نبود. وقتی عصبانی می‌شد، هیچ‌چیز جلودارش نبود. فحش را می‌کشید به طرف. دعوا می‌کرد. می‌زد و می‌خورد. اما نشنیدم فحش خواهر و مادر بدهد. به نظر من این چیزها برای‌ش تابو نبودند. فقط دوست نداشت. دوست نداشت از این‌جور فحش‌ها بدهد. همان گوساله و حمال و این‌جورچیزها کافی بود. احتیاجی نبود با خواهر و مادر طرف رابطه‌ای چیزی داشته باشی. آقای میم عاشق فرهاد مهراد و صادق هدایت و کیمیایی ِ قبل از انقلاب بود. آقای میم عاشق قبل از انقلاب بود در کل. فیلم‌های تگزاسی و ده فرمان و باراباس و تمام کسانی که خیلی خودشان بودند.  آقای میم به تنهایی دو خط موازی بود که من هیچ‌وقت ندیدم به هم برسند. اتصالی‌ای چیزی نداشت. یا اگر داشت این‌قدر کم بود که بشود فراموش‌ش کرد. دو تا حرکت توی 25 سال زندگی، هیچ‌چیز نیست. واقعن هیچ‌چیز نیست.

 

 

 شاید خط‌ها بین راه، نزدیک بی‌نهایت که می‌شوند، دراگی، چیزی مصرف می‌کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 15:17  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?